نوار فيلم

Loading...

یکشنبه ۱۷ آوریل ۲۰۱۱

خسته و خراب

چهره مخمور نم گرفته اش را به دیوار تکیه داده بود
افسوس می خورد از ناچیز هر چیز و
گه گداری لبخندی ناملیح بر لبانش نقش می بست
سیگاری بر می افروخت و به مردمان در حال عبور از خیابان خیره می نگریست
دنبال تکه سرنخی بود که تمام بافتنی های مغزش را به هم گره بزند
دود سیگار با بوی ادکلنش آمیخته بود و هم آغوشی می کردند این دو
دنبال بهانه ای بود که تمام زمین و آسمان را به هم پیوند داده و تمام دنیا را بر سر آن نازنین پیکر خراب کند
با این حال ته دلش راضی نمی شد که حتی خمی به ابرو بیاورد
غم و اندوه مال خودش بود و با کس دیگر به اشتراک نمی گذاشت
سرش سرمای دیوار داشت و لبش گرمای سیگار
مغزش یک بی حساب بود که تنها می خواست سریعتر جوابی داده و از تحمل این همه فکر بی راه و بی فرجام بگریزد
هنوز هم به آدم های عبوری خیره می نگریست بی آنکه ببیندشان و یا صدایشان را بشنود
به امید اینکه در این لا به لا دلش را از گره ای که در مغز بود بگشاید
سال های سال این کار را می کرد و امشب نیز هم
شاید یک روز به حرفی نو برسد ولیکن دیوار همان دیوار است و سیگار همان سیگار

دوشنبه ۳ مهٔ ۲۰۱۰

دخترم را گم کرده ام


دخترم را گم کرده ام
آخرین بار در سبزه زاری
با نسیمی ملایم و خنک
دست در دستش
تک تک گل ها را بوییدیم

آخرین بار نیم روز بود و آسمان آبی
آفتاب گرمایش را در خنکی رایحه خوش او پنهان کرده بود
صدای بلبل در پس لحن خوش او استتار کرده بود
دستان من لطافت گلبرگ های گلی را در گیسوانش می تنید

دخترم را گم کرده ام
ولی تمام خاطراتش را به دقت به درختان این سبزه زار پیوند زده ام
خاطراتش گم نمی شوند
هر روز با آبی صبح و با سرمه ای شب
خاطراتش را یک بار دیگر مرور می کنم
همان نیم روز با آسمان آبی
همان رایحه خوش و آرام بخش
همان صدای ساتر بلبلان
همان گلبرگ های گل...

دخترم را گم کرده ام
شاید هم که نه دخترم مرا گم کرده است
شاید هم این بار او مستتر شده است
پشت چیزی که من نمی دانم

آنچه می دانم این است که
دخترم را گم کرده ام

جمعه ۱۶ آوریل ۲۰۱۰

نیایش



بگذار به پیشم پیشه ای که تیشه ام نزند.
بگذار از ریشه ام بروید ریشه ای نو که ریشم نکند.

بگذار ببویم آنچه ز رویت محذورم نکند
بگذار بگویم آنچه از عشق که از تو دورم نکند.


بگذار دلی داشته باشم پر ز فراغ.
بگذار تا ببینم هر لحظه را دور ز عتاب.

بگذار نفسی فرو کنم به آسایش.
بگذار رها باشم چون غزالی به آرامش.

بگذار من باشم.
بگذار.


جمعه ۲۷ نوامبر ۲۰۰۹

نازنینم


روزگار بی خودیست نازنینم...
هر که بی باک و بی شرم تر است سودش بیش است و
غریبی دو نیمی چند انسان گم گشته در دل چند فریفته‌ی غریق...


نازنین تا تو بودی در ذهن و خیالم همه جا کعبه‌ی آمال بود،
همه درسی عبرت آمار...

نازنینم گم‌گشته غمی چند گشتی...
مسموم دمی بازدم...
تو خود را نهفتی که منقوش بماند نفس زیبای تو...
هم آلانت مستتر کردند نقشت را در یک تغاره‌ای که همانه‌ی ظرفی کثیف...
به هیچ پایبند و به هیچ علاقه مند...

نازنین تو هیچ مکتوب نداشتی و من دانستم که هیچ نباشد...
هیچ همه چیز بود و همه آوازه‌ام از هیچ...

نازنینم مطلوب بودی چون بودی و دیگر هیچ...

نوشته شده در ۲۹ ژانویه ۲۰۰۹

عشق پرنده


داستان دهم کی شروع شد؟

هیچ وقت،

انگار نه انگار که شروعی داشت. وقتی هوا گرمایش را به سرمایش سپرد، زمانی شد که داستان شروع شود. روزی بود از روزهای آخر تابستان، روزهایی که وداع با گرمای دل انگیز دیری نمی پایید. خورشید نه در میان بود نه در خفتان شبانگاه. خورشید برای خودش، برای بندگان خودش می درخشید و من هم یادگاری از گرمایش را به پشت خود می مالیدم. گرمایش آن چنان کفاف نمی داد که از بهر گرمای دگر نباشم. در چنین سردسوز روزی بود که دست بر خورجین دانسته ها نهادم و جویای یک عشق نیم سوز و آماده به اشتعال جستم. ساعت ها بود که خاموش بود و دنبال شعله ای می گشت تا دوباره گر بگیرد. بهانه ای نبود و همه چیز امن و امان. تنها چیزی که خاموشش می کرد امن و امان بود و تنها موجود هم همین امن و امان. عربده ای زدم آرام که کو کجاست، که برد این همه دل را؟ که سکوتش جایگزین است... خود شخص شخیص حکیم آمد به خوابم که مال توست همان که دیدی بردند. همه اش در پی این بود که حواست باشد که نبرند، همه اش رویا و التهاب بود و دریاب آن چه داری، که گر ببرند برده اند و داد و فغانت را افغانی هم در نمی یابد.



اموال خود زیر و زبر کردم بلکه اسناد و مدارک حضور و شفافیت حضورم را ثابت کنم. هیچ نبود، همه معطل یک برگه سفید کوچک که الحق قرمز بود و نامش یک عشق بی نام و نشان. گفته بودند که عشق با نام و نشان عشقی است که با آن شعر می نویسند. دریافتم که این همان کاغذی است که پی اش بودم و دو چشم باز کردم تا گوشه کنار این تکه خراب شده کاغذ را به خاطر بسپارم. عجب لحظه ای بود آن لحظه که روی خود از این تکه کاغذ بر نمی داشتم. در نهایت دستم را با لخته ای آتش گرم کردم که ای کانا مردا بکش بکش که بکشی و بکشی تا بدانی که مال توست دنیا...

نوشته شده در ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۸

یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹



آری، بی دل است این دل و پیمانه‌ی ما....

این دل بی کف و سامانه‌ی ما بی سر وشاهانه است...


نوشی کن به دل ببین که آیا دل ما بی خانه است؟

نه و نه و نه بی کاشانه است...


نه و نه و نه...
نه و نه و نه...


دل ما پر می کشد از دل این خانه به هر خانه بعد،

دل ما هر کجا کاشانه اش است.

دل ما دلتنگ همه کاشانه است..


دل ما جوان است و دل به شما سپرده است....


دل ما جانانه است...

شنبه ۲۹ اوت ۲۰۰۹

مزنین




و من نکردم آن چه تو کردی،
من خامی از درخت چیده،

من خامی از درخت چیده،
خودم بودم و تو هیچ در مقایسه،

من خامی از درخت چیده،
به چه خوش کرده بودی؟
به خامی که از درخت می چینی؟

هیچ نیست و سبزی که به زور،
از درخت می چینیش،

دل خوشی و به هیچ،
به سبزی تازه رسیده که به فردا نمی ماند،
مزنین است و مزنین است و مزنین،